لابد
جادوی کودکی هایم بود
بزرگی دنیا ،
همین که حالا
تختخواب کودکی هایم را هم
جای نمی دهد ...
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت
18:52 توسط سیما ح| |
کاغذ و
خودکار و
دست هایم
با هم می گریند و
نقش شعری
بر جای می ماند
۲۸.فروردین.۸۹
نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت
1:0 توسط سیما ح| |
زمان
با چتر سیاهش
زیر باران
می دود و
دست هایم
در انتظار مادرانگی
می میرند
۲۸. فروردین .۸۹
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت
19:0 توسط سیما ح| |
و این قدیمی ِ تکراری ... :
انسان ، حرفیست .
زده می شود .
خوانده می شود .
ترانه می شود ، به یاد می ماند ...
گاهی
ناله ایست ،
تنها ،
خاک خوب می فهمدش ....
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت
21:21 توسط سیما ح| |
